حكيم ابوالقاسم فردوسى
714
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چنين داد پاسخ ستاره شمر * كه بر چرخ گردان نيابد گذر ازين بر شده تيز چنگ اژدها * به مردى و دانش كه آمد رها بباشد همه بودنى بىگمان * نجستست ازو مرد دانا زمان دل شاه زان در پر انديشه شد * سرش را غم و درد هم پيشه شد بد انديشه و گردش روزگار * همى بر بدى بودش آموزگار [ خواستن اسفنديار پادشاهى از پدر ] چو بگذشت شب گرد كرده عنان * بر آورد خورشيد رخشان سنان نشست از بر تخت زر شهريار * بشد پيش او فرّخ اسفنديار همى بود پيشش پرستار فش * پر انديشه و دست كرده بكش چو در پيش او انجمن شد سپاه * ز نام آوران و ز گردان شاه همه موبدان پيش او بر رده * ز اسپهبدان پيش او صف زده پس اسفنديار آن يل پيل تن * بر آورد از درد آنگه سخن به دو گفت شاها انوشه بدى * توى بر زمين فرّه ايزدى سر داد و مهر از تو پيدا شدست * همان تاج و تخت از تو زيبا شدست تو شاهى پدر من ترا بندهام * هميشه به راى تو پويندهام تو دانى كه ارجاسپ از بهر دين * بيامد چنان با سواران چين بخوردم من آن سخت سوگندها * بپذرفتم آن ايزدى پندها كه هر كس كه آرد بدين در شكست * دلش تاب گيرد شود بتپرست ميانش بخنجر كنم به دو نيم * نباشد مرا از كسى ترس و بيم و زان پس كه ارجاسپ آمد بجنگ * نبرگشتم از جنگ دشتى پلنگ مرا خوار كردى بگفت گرزم * كه جام خورش خواستى روز بزم ببستى تن من ببند گران * ستونها و مسمار آهنگران سوى گنبدان دژ فرستاديم * ز خوارى ببدكارگان داديم بزاول شدى بلخ بگذاشتى * همه رزم را بزم پنداشتى بديدى همى تيغ ارجاسپ را * فگندى به خون پير لهراسپ را چو جاماسپ آمد مرا بسته ديد * و زان بستگيها تنم خسته ديد مرا پادشاهى پذيرفت و تخت * بران نيز چندى بكوشيد سخت به دو گفتم اين بندهاى گران * بزنجير و مسمار آهنگران بمانم چنين هم بفرمان شاه * نخواهم سپاه و نخواهم كلاه بيزدان نمايم بروز شمار * بنالم ز بدگوى با كردگار مرا گفت گر پند من نشنوى * بسازى ابر تخت بر بدخوى دگر گفت كز خون چندان سران * سر افراز با گرزهاى گران بران رزمگه خسته تنها بتير * همان خواهرانت ببرده اسير دگر گرد آزاده فرشيدورد * فگندست خسته بدشت نبرد ز تركان گريزان شده شهريار * همى پيچد از بند اسفنديار نسوزد دلت بر چنين كارها * بدين درد و تيمار و آزارها سخنها جزين نيز بسيار گفت * كه گفتار با درد و غم بود جفت